تبليغاتX
♥ پرنسس تنها ♥

♥ پرنسس تنها ♥

خواستم آنقدر کمیاب شوم تادلی برایم تنگ شود،نمی دانستم فراموش میشوم


شنیــده بودم که "خاک سرد است".

ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،

که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را..

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط Ati & bahar| |


گاهی ارزش واقعی یک لحظه را تا زمانی که به یک خاطره تبدیل شود نمی‌فهمی ...

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 توسط Ati & bahar| |






نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:44 توسط Ati & bahar| |

سلام به همه ی دوستای گلم

تاخیر این مدت ما رو ببخشید

خیلی سرم شلوغ بود و وقت نت نداشتم

اومدم سال جدید رو بهتون تبریک بگم

سال خوبی داشته باشید

شاد و شنگول باشید همگی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:31 توسط Ati & bahar| |


دقیقا زمانی که داری توی بی‌خیالی همه چیو فراموش میکنی 

یهو یه آهنگی،

یه نوشته‌ای،

یه اسمی،

یا حتی یه حرفی ...‌

همه خاطراتو میاره جلو چشمت ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:32 توسط Ati & bahar| |


نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:46 توسط Ati & bahar|

 
می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!



نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:45 توسط Ati & bahar| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:1 توسط Ati & bahar|


وقتی یه آدم میگه

هیچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هیچکس

یک نفر بیشتر نیست . . .

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !


نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:0 توسط Ati & bahar| |



اشتباه من این بود ....

هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....

فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ...

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:4 توسط Ati & bahar| |



تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا سوزاندی...؟!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:29 توسط Ati & bahar|


نتـــــــــرس . . . 

اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ

از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !
 

گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !


حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ


بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:32 توسط Ati & bahar| |


شجاعت مـے خواهد

وفادار احساسـے باشـے

کــ ِ میدانـے

شکست مـے دهد

روزے نفس ـهاے تنهایـــے دلت را
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:15 توسط Ati & bahar| |

بعضی وقتا آدما

الماسی تو دست دارن...

بعد چشمشون به یه گردو میفته

دولا میشن تا گردو رو بردارن

الماس میفته تو شیب زمین

قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره...

میدونی چی میمونه؟


یه آدم...

یه دهن باز...

یه گردوی پوک...

یه دنیا حسرت...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:31 توسط Ati & bahar|



نيازمند چيزي بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و باور کردم

خواهان کسي بودم که باورش کنم

خود و روياهايت را با من تقسيم کردي و باورت کردم

اما آنچه که براستي نيازمندش بودم

مرا به دنياي درونت بردي و با اکسير عشق ياريم کردي

و به برکت توست

که امروز زنده ام , لمس ميکنم و باور دارم

کسي , چيزي يا خود را

تنها بخاطر وجود توست
 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:31 توسط Ati & bahar| |

Design By : Night Melody